|
اگردریای دل آبی ست,تویی فانوس زیبایش اگرآیینه یک دنیاست,تویی معنای دنیایش تویعنی دسته ای گل را زآن سوی افق چیدن تو یعنی پاکی باران,تو یعنی لذت دیدن تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدن تو یعنی ازسحرتا شب به زیبایی درخشیدن تو یعنی یک کبوتر را ز تنهایی رها کردن خدای آسمان ها را به آرامی صدا کردن تو یعنی مثل نیلوفرهمیشه مهربان بودن تو یعنی باغی از مریم,تو یعنی کهکشان بودن تو یعنی چتری از احساس برای قلب بارانی تو یعنی پیک آزادی برای روح زندانی تو یعنی دست یک گل را به دست اطلسی دادن تو یعنی در زمستان ها به فکر پونه افتادن تو یعنی روح باران را متین و ساده بوسیدن و یا در پاسخ یک لطف به روی غنچه خندیدن اگرچه دوری از اینجا,تو یعنی اوج زیبایی کنارم هستی و هر شب,به خوابم باز می آیی اگر هرگز نمی خوابند دو چشم سرخ و نمناکم اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم ولی یادم نخواهد رفت که یاد تو هنوز اینجاست میان سایه روشن ها دل شیدای من تنهاست نباید زود می رفتی و از دل کوچ می کردی افق ها منتظر ماندند که از این راه برگردی اگر یک آسمان دل را به قصد عشق بر دارم میان عشق و زیبایی ترا من دوست می دارم چه زیبا می شود روزی به پایان آید این یلدا دل تو آسمان گردد و روح سبز من شیدا به یادت با سحرگان نگاهم سرخ و بارانی ست تو تا از دور بر گردی به هجران تو زندانی ست اگر با اشک ها دریا بسازم اگر با خنده ها رویا بسازم اگر اشک از دو چشمانم بریزد اگر خنده ز لبهایم گریزد اگر شعله دل گردد خاموش اگر شادی شود در من فراموش تو را هر جا که باشی دوست دارم ادامه مطلب
قرار تنهايی ما،روز جدايی،فردا بود خلاصه فردا واسه ما شروع كل دردا بود فردا قرار بود من و تو از همديگه جدا بشيم فردا قرار بود همدم گريه ی بی صدا بشيم از تو چه پنهون گل من،من خيلی وقته بی توام ديروز و فردا نداره،برام چه سخته،بی توام يادش به خير قلب تو بود برای من سنگ صبور می خواستم عاشقت كنم،هر جور شده،حتی به زور حالا كه نيستی لااقل تسكين به قلب من بده اون كه نخواست پيشم باشی،حالا كجاست صبرم بده؟ چه جوری باور بكنم رقيب من نازت كنه شبا كنارت بخوابه،از خواب بيدارت كنه يادته كه زير بارون تو دعا كردی بميرم منم قول دادم كه ديگه عكست و بغل نگيرم تو دعات گرفت و مردم،اما عاشقم هنوزم با همون يه قاب عكست می گذرونم شب و روزم لحظه های آخر تو می ره از يادم به سختی بدرقت اومدم اما دست تكون ندادی رفتی يه دل خوشی دارم هنوزم حالا كه دارم می ميرم هر وقت كه بارون بباره تو رو كنارم می بينم نگا به چشم خيس من،به عشق پاكم نكنيد رفيق من رفته سفر،چند روزی خاكم نكنيد شايد خوشش نياد كه من،تو خاك و خون پيرنم مردم،چرا اون نمي ياد با گل سرخ به ديدنم توقع داشتم می ميرم حداقل نگا كنه حتی نيومد نزديك با جسم من وداع كنه چته آسمون دوباره،كم آوردی باز ستاره؟ اشك نريز اخماتو واكن به خدا فايده نداره می گن اشك اگه بريزی سبكت می كنه اما اونی كه گذاشته رفته كی ما رو به ياد می ياره انقدر بارون مي ريزی به تو شك می كنه مهتاب كه ديشب بوده تابستون وليكن امشب بهاره دلت و بزن به دريا تا بشی تنهای تنها يا شايد خدا بخواد و بكنه بهت اشاره اگه اون يه كم دوست داشت بی خدافظی نمی رفت دعا كن خدا تلافی سر قلبش در نياره اگه بی وفا نبود كه واسه تو عزيز نمی شد اونی كه بشكنه اما بمونه اون موقع ياره آسمون ديگه تموم كن گريه رو فقط دعا كن كه خدای آسمونا هيچ روزی تنهاش نذاره
گفتمش:دل می خری؟ پرسید:چند؟ گفتمش:دل مال تو,تنها بخند! خنده کرد و دل ز دستانم ربود, تا به خود باز آمدم او رفته بود, دل ز دستش روی خاک افتاده بود, جای پایش روی دل جا مانده بود. من راه وفا او ره فریاد گرفت گفتم به خدا برای تو می میرم از فعل و زمان جمله ایراد گرفت تو در کنار من بشینی؟..... محال بود هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود چشمان مهربان تو پاک و زلال بود پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود نشنید لحن عاشق من را نگاه تو پرواز چشم های تو محتاج بال بود سیب درخت بی ثمر آرزوی من یک عمر مانده بود ولی کال کال بود گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود سهم من از عبور تو رنج و ملال بود چیزی شبیه جام بلور دلی غریب حالا شکست وای صدای وصال بود شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد اما نه با خیال تو بودم حلال بود ای معنای انتظار یک لحظه بایست دیوانه شدن به خاطرت کافی نیست یک لحظه بایست و یک جمله بگو تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟
تقدیم به غریبه ی آشنای زندگیم......
شبیه برگ پاییزی پس از تو قسمت بادم خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ و این یعنی در این اندوه می میرم در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف ناامیدی بر سرم یک ریز می بارد چگونه بگذرم از عشق,از دل بستگی هایم چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم همیشه با تو بودن های من دیری نمی پاید و بعد از تو کسی دیگر به دیدارم نمی آید ببین دلتنگ دلتنگم و از بی حاصلی لبریز و این را خوب می دانم که می پوسم در این پاییز و تو از یاد خواهی برد تمام خاطراتت را و من می میرم از ترس ملال و رخوت فردا همان فردای بی رحمی که دلگیر است و دیواری و لحن پنجره هایش غم انگیز است و تکراری چرا دلواپسی ها را ز چشمانم نمی خوانی من از دوریت می ترسم مگر این را نمی دانی بیا و چشم هایم را ز دوش جاده ها بردار و بیش از این مرا در انتظار دیدنت مگذار
|
About![]()
میدانم باید نوشت.اما از چه؟...از کدام حس ناب؟...از کدام دریچه؟...چرا بنویسم؟...چرا داد نزنم؟...چرا فریاد نکشم؟...اما نه!باید نوشت.نوشتن از فریاد هم فریادتر است...مینویسم...عمرم رفت...قلبم سوخت...جانم ساخت...مینویسم...او آمد...چشمم دید...قلبم باخت. Archivesتیر 1388اردیبهشت 1388 دی 1387 مهر 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 Links
Hi Life |