تبليغاتX
انتظار

انتظار

 

رفتی سفر باز من و یادت رفت

شرطای عاشق بودن و یادت رفت

 

رفتی سفر چیزای تازه دیدی

دیدی و خط رو اسم من کشیدی

 

رفتی سفر ترانه ها یادت رفت

تک تک عاشقانه ها یادت رفت

 

سپردی عشقم و به آب و دریا

قلبم و جا گذاشتی لای ابرا

 

نگاهم و دادی به باد و بارون

عین یه عابر گوشه ی خیابون

 

رفتی سفر بدون یه خاطره

می خواستی عشقم از تو فکرت بره

 

رفتی سفر من و فراموش کنی

به حرف آدم عاقلا گوش کنی

 

رفتی سفر ببینی این دیوونه

تا کی می خواد منتظرت بمونه

 

رفتی سفر اشکم و در بیاری

گفته بودی طاقتشو نداری

 

رفتی سفر نه خبری,نه چیزی

انگار نه انگار که برام عزیزی

 

رفتی سفر خیلی چیزا یادت رفت

انگار تمام قصه ها یادت رفت

 

قولات و انگار دادی دست نسیم

دروغه که بگم به هم می رسیم

 

عشقم و بخشیدی به کوه و دره

حتی من و دوست نداری یه ذره

 

حرفای قبل سفرت دروغ بود

من نبودم خیلی سرت شلوغ بود

 

رفتی سفر جای من و گرفتن

تمام دنیای من و گرفتن

 

خبر نداشتم می ری تنها می شم

تنها ترین عاشق دنیا می شم

 

گفتی که با سفر عوض نمی شه

عشقی که می مونه واسه همیشه

 

رفتی و حرفات مث برفا آب شد

آسمون انگار رو سرم خراب شد

 

تمام این حرفای خوب یادت رفت

قصه ی دریا و غروب یادت رفت

 

عشق من و عکس خودت یادت رفت

نقشه واسه تولدت یادت رفت

 

پاییز و برگای طلا یادت رفت

انگار تمام ماجرا یادت رفت

 

سپردی قلبت و به قلب دیگه

شاید بهت حرفای بهتر می گه

 

رفتی و پا رو رویاهام گذاشتی

تا ته دنیا چش به رام گذاشتی

 

سفر بده کاش نمی رفتی سفر

خیلیه که از تو ندارم خبر

 

منم می خوام برم یه جای خلوت

بگم به هر چی قهر و دوری لعنت

 

همین روزا تو داری برمی گردی

ببین با عشق و زندگیم چه کردی

 

بیا بگو هنوز من و یادت هست

هنوز می شه یه عهد نقره ای بست

 

یا نمی ریم یا دیگه با هم می ریم

چون هم و یادمون نره کم می ریم

 

   زیبا جون بمون,تو بری موندن من معنی دیوونگیه,

آخرین حرفم اینه:

تو بری آخر این زندگیه.

 

 

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ پنجشنبه بیستم تیر 1387 1:37 PM ÊæÓØ غزل |


 

غم غروب نگاهت نشست بر روحم

بمان ستاره که بی تو بهار می میرد

میان دشت بنفشه کنار برکه ی عشق

برای شهر دلم انتظار می میرد

 

دلم به وسعت آلاله های غم سرخ ست

وجود آبی احساس پاک و بارانیست

چگونه بی تو بمانم بدان,بهانه ی من

دلم هنوز به دست دل تو زندانی ست

 

بدان که قصه ی احساس قصه ای نیلی ست

بیا و قصه ی او را دوباره باور کن

به جای هجرت و اندوه و بی قراری و درد

بیا و از سر لطفت تو فکر دیگر کن

 

پرنده,از غم هجران تو چه باید کرد؟

دلم برای نگاهت بهانه می گیرد

دلم اگر بروی در خزان هجرانت

چو یک کبوتر بی آب و دانه می میرد

 

اگرچه قدر نگاه تو را ندانستم

ولی همیشه به یاد تو شعر می خوانم

کنون اگر تو کنارم نمانی و بروی

میان هاله ای از انتظار میمانم

 

به جان برگ گل یاس باغ دل سوگند

قسم به عاطفه ی یک نگاه دریایی

قسم به بارش شمع وجود یک انسان

قسم به شهر پر از ساکنان رویایی

 

قسم به واژه ی کمرنگ عشق در مهتاب

قسم به ترجمه ی نیلی شکیبایی

قسم به عاطفه ی نقره فام چشمانت

قسم به هجی مفهوم یک شکوفایی

 

بمان همیشه که بی تو شکوفه خواهد مرد

دگر میان گلستان گلی نخواهد ماند

بدون تو گل و گلدان غریب خواهد شد

دگر میان چمن بلبلی نخواهد ماند

 

شکسته می شود از دوریت بلور دلم

بدون تو تپش قلب من چه بی معناست

بدون تو دلم از تب همیشه خواهد سوخت

بدون خنده ی تو قلب غنچه ها تنهاست

 

مرور خاطره ی انتشار احساست

دل مرا به تماشای عشق خواهد برد

بمان همیشه که بی تو ترانه ی بودن

میان قلب هزاران جوانه خواهد مرد

 

صدای نبض بنفشه صدای خنده ی یاس

میان باغ نگاهت چو برکه ای جاری ست

بدان اگر بروی کار باغ چشمانم

همیشه شکوه و اشک و شکستن و زاریست

 

میان شبنم اشکم بلوری از عشق ست

به یاد جاده ی سر سبز شهر چشمانت

بمان همیشه دلم بی تو زرد خواهد شد

تمام هستی این دل فدای مژگانت

 غم نبودن تو در کنار من سخت ست

حضور آبیت اینجا چقدر زیبا بود

چگونه می شود اکنون میان غربت باغ

بدون زمزمه ی آبی تو اینجا تنها بود

 

چه لذتی ست درون نگاه پر نورت

بیا و زخم عمیق مرا تو درمان کن

ببین چه درد بزرگی ست غربت دو نگاه

بیا و ببار و مرا خیس عطر باران کن

 

بدون یاد تو قلبم کویر خواهد شد

بمان همیشه که بی تو نسیم غمناک ست

تمام کلبه ی چشمم تمام شهر دلم

ز قطره قطره ی باران اشک نمناک ست

 

ز سقف نیلی چشمم چکید قطره ی اشک

ترا قسم به شقایق بمان ستاره ی من

بچین ز باغ دلت دسته ای گل پونه

بمان که نیست به جز این چاره ی من

 

بگو ستاره کنارم همیشه خواهی ماند

بگو که قلب من از انتظار لبریز است

بدون تو تپش قلب من چه بی معناست

بیا که بی تو وجودم همیشه پاییز است

 

قسم به نغمه ی باران بمان بهانه ی من

بدون تو تپش آفتاب کم رنگ است

به هر کجا که روی هر زمان و هر لحظه

دلم همیشه برای نگاه تو تنگ ست

 

 

+ äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه چهارم تیر 1387 6:18 PM ÊæÓØ غزل |


 امشب هوای ساحل روحم چه بی ریاست

رویای او غم از دل من پاک کرده است

اندوه دوری از تپش یک نگاه ناز

دل را به رسم عاطفه نمناک کرده است

 

یادش بخیر دسته گلی از صداقتش

در لا به لای شهر وجودم نشسته بود